دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
واقعا ما جزء کدام دسته از این آدمها هستیم؟
نوشته شده توسط من در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
یه لحظه چشمم بهش افتاد. در واقع وقتی حس کردم داره منو نگاه میکنه چشمم تو نگاهش قفل شد. چشم تو چشم من نگاه میکرد که یه آن فکر کردم وضعیت ظاهرم مناسب نیست ولی بعد دیدم ، نه حس کردم تمام وجود من رو تونست با همون یه لحظه نگاه کند و کاو کنه. نگاهش انقدر سنگین و نافذ بود که وقتی تو چشماش نگاه کردم دیگه نتونستم چشمم رو از نگاهش بردارم با وجودیکه فقط ۱ یا ۲ ثانیه به هم نگاه کردیم . چهره اون رو نمیتونم از خاطرم پاک کنم. یه کلاه پشمی خاکستری و یه عینک با فریم و شیشه ضخیم چهره اش رو هم قدیمی هم دوست داشتنی میکرد. البته عصای شکسته و وصله دارش هم مزید بر علت شده بود.با یه قد متوسط و ته ریش سفید و یه کت تیره قهوه ای که مخصوص پیرمردهاست. نمیدونم با نگاهش چی داشت به من میگفت. احساس میکردم صدها جمله بین ما رد و بدل شد بدون اینکه با هم حرف بزنیم. خیلی نگاهش متفاوت بود. تا حالا درگیر نگاه کسی به این شکل نشده بودم. انگار داشت با من حرف میزد ولی من نمیتونستم بفهمم چی داره میگه . همیشه پیش خودم فکر میکردم من میتونم از توی چشم آدما درونشون رو ببینم. ولی این اولین کسی بود که نه تنها نتونستم از نگاهش چیزی بفهمم بلکه نگاهش تا حدودی هم من رو ترسوند . تا محل کارم فکرم مشغول این آدم بود . حس کردم این فرد آینده منه . انگار از آینده اومده بود تا به من خیلی چیزا رو بگه . نمیدونم چرا این فکر رو کردم ولی اولین حسی که به من دست داد همین بود.
روز بعد توی مسیری که همیشه پیاده میرم دوباره اونو دیدم ولی به قدری نگاهش سنگین بود که تحمل نگاهش رو نداشتم . راهم رو کج کردم تا یه وقت نگاهش به من نیافته. تا یه وقت نگاه من بهش نیافته. همین طور هم شد. نمیدونم شاید اونم وقتی فهمیده بود من نمیتونم بفهمم چی میگه بی خیال من شده بود. تصمیم داشتم یه روز تعقیبش کنم ببینم خلاف جهت من کجا داره میره این وقت صبح. ولی یا باید از کارم میزدم و میرفتم شرکت خالی میبستم یا باید مرخصی میگرفتم و میرفتم دنبال این پیر... دوست دارم بازم ببینمش نگاهش رو ببینم چشمهاشو ببینم...
نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم» چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟«
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:"اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند .پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد."
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.
وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.
قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آن ها درس گرفت.
در يک کلام :افراد موفق هر چه بيش تر شکست مي خورند، دانه هاي بيش تري مي کارند
نوشته شده توسط من در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت
دوباره شب از راه رسید. مثل همه شبهای دیگه.
تکراری
ظلمت
تاریکی
سکوت
و گهگاهی صدای خورخور کسانیکه خوابیدن
و دهها اتفاق تکراریه دیگه که شب اتفاق میافته.
ولی اینو می خواستم بگم که با وجود تکراری بودن اون ، ولی هر شب با شب قبل تفاوت های خاص خودشو داره. که بر میگرده به ضمیر خود ما آدما.
اگه حالمون خوش باشه میشینیم از سپیده و افق و امید به رفتن تاریکی و .... خیلی چیزای دیگه مینویسیم.
اگه حالمون خوش نباشه (مثل الان من) شروع میکنیم به بد گفتن از شب و تکراری بودن اون و سیاهی و اتفاقات ناجوری که همیشه تو دل تاریکی میافته و .... هر دوشون یه معنی رو میرسونند. هردوشون میخوان بگن که بعد از شب سیاه، روز سپید هست. ولی خب نوع نگاه و نوع نوشتن ها با هم متفاوتند.
به هر حال امشب از اون شب هایی هست که من به همون راحتی شبهای قبل خوابم نمیبره و دوست دارم بنویسم و بنویسم. هرچی که به ذهنم میرسه. یعنی یک لحظه هم به خودم مهلت نمیدم که فکر کنم و درست و غلطش رو بسنجم و بعد بنویسم . چون اونجوری دیگه نوشته آدم اون خلوص و ناب بودن خودشو از دست میده.
دوست داشتم میتونستم الان آسمون بالای سرم رو ببینم و با نگاه به ستاره هاش خوابم ببره.
نوشته شده توسط من در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است
Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
نشان دادن یپروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است
Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
حظ کردن از یک ماه کامل آسان است
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است
Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است
Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است
Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است
Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است
Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
انتقاد از دیگران آسان است.
ولی خودسازی مشکل است.
Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است
Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it
گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است
Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action
فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است
Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است
Easy is to receive
Difficult is to give
دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است
Easy to read this
Difficult to follow
خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است
Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings
حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است
نوشته شده توسط من در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
پركن پياله را،
كاين آب ِ آتشين،
ديري است ره به حالِ خرابم نميبرد!
نوشته شده توسط من در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت
بی پرده برات نوشتم تا
بخونی
نوشته شده توسط من در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت
سلام
اول از همه برای خودم خیلی متاسفم که تو از حرفها یا نوشته های دلم اینجوری و به شیوه" تفکر زائد "برداشت کردی. مطمئن باش "من" اگه میخواستم مثل خیلی های دیگه به شیوه دیگران فکر و زندگی کنم الان اینجا نبودم. نمیخوام خیلی توی این مطلب ریز بشم چون میدونم که تو ، یا خوشت نمیاد از این
حرفها یا اینکه نمیدونم شاید فرار میکنی از خودت(من وجودت رو میگم) خیلی حرفهای طعنه آمیزی به من زدی با وجودی که من اصلا خودم رو مثل علما یا هر کس دیگه ای که مثال زدی مقایسه نکردم و نخواهم کرد. اگه باز دوباره انگ خود تعریفی به من نچسبونی باید عرض کنم من که عددی نیستم توی این دنیا.
حرفهات حقیقتا دل من رو به درد آورد چون کاملا مطمئن شدم که راه رو اشتباه رفتم ولی اینا رو برای این گفتم که بدونی سخت در مورد من اشتباه میکنی.
بعنوان یه دوست حرفهات برام خیلی ارزشمند بود.ولی از اینکه عطای من رو به لقای من بخشیدی واقعا از صمیم قلب خوشحالم. چون اینجوری نه دیگه من راه رو اشتباه میرم نه تو...
حرف آخر: اگه یه روزی دیدی که چیزی برای جنگیدن و مبارزه نداری اون روز روز مرگته(این جمله رو هم به خودم گفتم میتونی شما بری دنبال جهنم خودت)
این حرفها رو هم میزارم توی صفحه اصلی ، چون حرف حرف دل هست.
موفق باشی مثل همیشه
نوشته شده توسط من در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت
امروز بعد از مدت ها بالاخره به خودم قبولوندم که بیام یه چیزی بنویسم اگرچه اصلا حس نوشتن نیست ولی حرف برای گفتن زیاده...از فردا ماه من(مرداد) تموم میشه و ماه رمضان که من اسمشو برای خودم گذاشتم ماه عشق شروع میشه. نمیدونم چرا این اسم رو براش گذاشتم ولی خب همه کسایی که این ماه رو روزه میگیرن میدونن که یه حال و هوای خاص دیگه ای داره. اصلا با ماه های دیگه فرق میکنه. واقعا ما اگه نتونیم این فرق رو احساس کنیم واقعا مشکل از خودمونه. به هر حال با وجودیکه یه ترس خاصی از روزه گرفتن امسال دارم(اونم فکر میکنم به خاطر طولانی بودن روزهاست.ترس از اینکه یه وقت بدنم کم بیاره و نتونه روزه هام رو کامل بگیرم) اما همون حس همیشگی با من هست. حسی که آدم رو از همه دلبستگی هایی که داره دور می کنه. احساس میکنی که فقط خودت هستی و خدای خودت. امیدوارم که لااقل بتونیم یه ذره از این سفره ی برکتی که همیشه پهن بوده و الان وسعتش بیشتر شده،استفاده کنیم.
التماس دعا
نوشته شده توسط من در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY