سلام
چه خوبه آدم بعد از مدت ها که از خودش دوره و از این دوری احساس بدی هم داره ولی نمی تونه به خودش نزدیک بشه ، بر حسب اتفاق و به طور ناگهانی به تماشای یه فیلم اون هم به نام "کودک" بنشینه و بعد از اون بنشینه شروع کنه به نوشتن ذهنش.
"کودک" : کلمه ای که به نظر من و خیلی آدمهای دیگه ای که کودک درونشون رو دیدن و باهاش آشنا شدن، تنها واژه ای هست که می تونه توی مشغولیت های روزمره و در اوج ترافیک کاری و زندگی،فقط با یه لبخند، تمام ناملایمت های زندگیت رو حتی برای یه لحظه از یادت ببره.
آخ که نمی دونی چه احساس سبکی می کنم. خیلی برام جالب بود که احساس همزاد پنداری زیادی با این فیلم کردم. آدم احمقی که فکر می کرد موفق ترین آدم روی زمین هست و اینکه زندگی خوبی داره ولی هیچوقت اینو نفهمیده بود که تو زندگیش اصلا موفق نبوده تا اینکه کودک درونش درخشید و به نجاتش اومد. با اون شیرین کاری های کودکانه و خنده دارش. ( دقیقا یاد کتاب بیشعوری افتادم که همه بیمارهای اون کتاب از جمله نویسنده کتاب ، از نظر خودشون موفق ترین آدم روی زمین بودن ولی هیچ وقت نفهمیده بودن که آدمهای دوروبرشون رو با کارایی که میکردن ،دارن از دست میدن به مرور زمان ولی باز هم اصرار به ادامه کاراشون داشتن چون فکر میکردن همه آدمهای دوروبرشون بیشعورن در صورتیکه خودشون از همه بیشعورتر بودن. خوندن کتاب بیشعوری رو به همه دوستان موفق مثل خودم توصیه میکنم.)
همیشه اعتقاد داشتم و دارم که اگه یه روزی این کودک درونمون دیگه نباشه مطمئنا ما هم دیگه وجود نخواهیم داشت.ما آدم ها وقتی کودک درونمون رو از دست میدیم فکر میکنیم دیگه بزرگ شدیم و قادر به انجام کارهای بزرگ هستیم ولی افسوس که این بزرگی رو نمیتونیم تو این کودک ببینیم. وقتی یه کودک قادر هست با یه لبخند ساده تمام سختی های زندگیتو از بین ببره، پس ببین چه قدرتی داره که میتونه این کارو بکنه. خوشحالم از اینکه این کودک رو هنوز تو وجودم حس می کنم. میتونم ازش انرژی بگیرم و به دوروبریام هم بدم. وای الان با وجود سرماخوردگی شدیدی که دارم چنان احساس انرژی میکنم که قادرم به آسمون پرواز کنم.
کاش الان پیشم بودی. دلم می خواست میتونستیم الان با هم پرواز کنیم،میدونی که حس پرواز از کودکی درون من بوده و هست. میدونم که میدونی چه لحظه هایی رو با هم پرواز کردیم. فکر میکنم یه مدتی به خاطر روزمرگی هام فرصت بودن با تو رو نداشتم .احساس شرمندگی میکنم با وجودیکه باهات بودم انگار باهات نبودم. انگار اونجورائیکه باید باشم نبودم. نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنم،فکر کنم این فیلم زیادی روی من تاثیر گذاشته.نمیدونم. کلمه نمیدونم ،دوست داشتنی ترین کلمه ای هست که تا به حال یاد گرفتم چون وقتی می رسم به اینجا که میگم نمیدونم ، میفهمم که هنوز یه چیزایی توی این دنیا هست که باید بدونم. نمیدونم.فقط خودت میدونی که من نمیدونم.هنوز به عشق "تو" این قلبم جریان داره و داره می تپه.گوش کن!میشنوی؟ میدونم که میدونی. همین خوشحالم میکنه.میدونم گاهی اوقات فکر میکنی که نمیدونی یا شاید نمیتونی، اما من میدونم که نمیدونی.همین خوبه.میدونی چرا؟! چون داری میفهمی که باید بدونی که نمیدونی. این خیلی مهمه که بتونی به جایی برسی که دیگه بگی نمیدونم.هرکسی مثل تو قادر به گفتن این نمیدونم نیست.وقتی به یه موضوعی به طور کامل فکر میکنی و بعد میرسی به اینجا که میگی نمیدونم، نشون دهنده اینه هنوز یه چیزایی داری که باید به دنبالش باشی و بهشون برسی. بعضی وقت ها یه اتفاق های ساده ای دوروبرمون میوفته که باید به دید یه نشونه بهشون نگاه کنی. افتادن یه برگ جلوی پایت،زمین خوردن یه کودک، دیدن طلوع یا غروب خورشید،تماشای یه فیلم( مثل همین فیلمی که دیدم).... همه این اتفاق ها شاید برای ما عادی شده باشه و یه اتفاق ساده باشه ولی یادت باشه که همین یه اتفاق ساده می تونه به ما کمک کنه که مسیری که داریم اشتباه میریم رو تصحیح کنیم و دوباره بیائیم تو مسیر درست. گاهی اوقات که ما راه رو اشتباه میریم انگار تمام دنیا دست به دست هم میدن که با نشون دادن یه نشونه هایی ما رو به مسیر درست هدایت کنن اما اینو یادت نره که ما تا خودمون نخواهیم این نشونه ها رو نمیبینیم. شاید ببینیم که میبینیم ولی نمیتونیم بفهمیم. درسته که همه اتفاق هایی که میبینیم رو نمیتونیم تحلیل کنیم ولی وقتی خوب بهشون فکر کنیم بالاخره یه جایی میفهمیم که این همون نشونه بود که دیدم.این شروع دیدن خوبه اما به شرطی که همیشه این نشونه هارو دوروبرمون ببینیم. یادت باشه که همه دنیا دارن به سمتی می رن که ما رو هدایت کنن به مسیر درست. اگه یه روز تو به من حرفی زدی یا من به تو، اگه یه جایی با هم رفتیم اگه .... همه اینها برای ما یه نشونه هستن. ساده ترین نشونش اینه که من تو رو دارم و دارم برای تو مینویسم. یه نشونه دیگه اینکه اگه من سرما نمیخوردم، اگه حالم امروز بد نمیشد،اگه یه مرخصی به اصرار خود رئیس که مرخصی به زور کسی میده نمیگرفتم، اگه قرارمو امروز با تو به هم نمی زدم، اگه بعد از مدتها با کسلی تموم نمی نشستم پای تلویزیون، اگه ... اگه ... اگه...
الان تازه فهمیدم علت سرماخوردگیم چی بود، الان تازه فهمیدم علت اصرار رئیس به مرخصی چی بود، الان تازه فهمیدم که چرا قرارمو با تو به هم زدم، الان تازه فهمیدم که چرا نشستم پای تلویزیون......
تازه الان فهمیدم که همه این اتفاق ها باید می افتاد تا من بنشینم و این فیلم و ببینم و به خیلی چیزا و کسانی که دوروبرم هستن،فکر کنم. به کودک درونم بیشتر برسم و ازش کمک بگیرم. دوباره به یادم بیارم که خوب نیست آدم بزرگ بشه ،خوبه که آدم کودک بمونه تا بتونه ازش انرژی بگیره.
احساس دلتنگی شدیدی کردم یه دفعه. می دونم الان تو هم انرژیت بالا رفته که منم دارم انرژی می گیرم. مطمئنم.میدونم الان داری به چی فکر می کنی . میتونم ببینمت. تو هم داری منو میبینی ولی میدونی که میخوام تنها باشم الان. میدونی که خودم بعدش میام سراغت.با انرژی و با آرامش. وای که دلم برات تنگ شده. می دونی چند وقته ندیدمت؟نمیدونی؟ ولی من میدونم:
از وقتی که رفتی توی قلبم دیگه ندیدمت،فقط حست کردم.
دستانی که کمک می کنند
پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
خدایا شکرت که همین فرصت رو هم به من دادی که از تو شاکر باشم.شکر.
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟ "
(( فريدون مشيري ))
|
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. |